| نویسنده : sareban |موضوع: دل نوشته | زمان : 6 مهر 1389| نظرات : 0 |
چرا سپید نمیشوي، آسمان سیاه سرم؟
سياهيت ظلمات كرده دلم را.
گفته اند غصه سپيدي را به تو ميرساند
پس چرا تو هنوزبا شب همسایه ای؟
شاید اصلا من اهل درد نیستم!
شاید آنکه میخورم غصه نیست! پسته است!
اما تو اي روزگار،
سپید کن موهایم را
بریز برگهایم را
که انگار تا همه ی برگهایم نریزد و خشک نشوم.
بهار نمی آید
باشد بهار
تو بیا
تو بيا من قول میدهم خشک شوم
بی برگ و سپید شوم
تو فقط بيا!
سياهيت ظلمات كرده دلم را.
گفته اند غصه سپيدي را به تو ميرساند
پس چرا تو هنوزبا شب همسایه ای؟
شاید اصلا من اهل درد نیستم!
شاید آنکه میخورم غصه نیست! پسته است!
اما تو اي روزگار،
سپید کن موهایم را
بریز برگهایم را
که انگار تا همه ی برگهایم نریزد و خشک نشوم.
بهار نمی آید
باشد بهار
تو بیا
تو بيا من قول میدهم خشک شوم
بی برگ و سپید شوم
تو فقط بيا!



