عمر را پایان رسید و یارم از در درنیامد
نویسنده : entezar   |   بازدید ها : 52   |  موضوع: شعر | تعداد نظرات: 0 تاریخ انتشار : 4 دی 1390
قصه ام آخر شد و این غصه را آخر نیامد
عمر را پایان رسید و یارم از در درنیامد

سال ها بر من گذشت و لطفی از دلبر نیامد
جام مرگ آمد به دستم ، جام می هرگز ندیدم


مرغ جان در این قفس بی بال و پر افتاد و هرگز
آنکه باید این قفس را بشکند از در نیامد


عاشقان روی جانان ، جمله بی نام و نشانند
نامداران را هوای او دمی بر سر نیامد


کاروان عشق رویش صف به صف در انتظارند
با که گویم آخر آن معشوق جان پرور نیامد


مردگان را روح بخشد ، عاشقان را جان ستاند
جاهلان را این چنین عاشق کشی باور نیامد

امام خمینی


( تگ های این مطلب )

ارسال یک نظر