تنها يادگار
| نویسنده : entezar | بازدید ها : 110 | موضوع: شعر | تعداد نظرات: 0 | تاریخ انتشار : 14 مهر 1390 |
به راهت خيره مي مانم و مي دانم که مي آيي
تو تنها يادگار مانده از قوم اهورايي
نسيم مهرباني در دل آرامش دشتي
طلوع دلنشيني در شب پاييز صحرايي
تو تنها روزن اميد در اين کوي بن بستي
و تنها راز پي بردن به راز اين معمايي
غروب بغض باران خورده خورشيد باور کن
غرور زخم هاي آتشين کهنه مايي
کجايي؟ بازگرد، اي چشم ها در انتظار تو
بگو ديگر کجايي؟ در کدامين روز مي آيي
چه رازي مانده در دستان گرم تو؟ نمي دانم
که حتي در کوير خاطرات من شکوفايي
مرا دردي ست در اين سينه درمان را تو مي داني
که با درد دل غربت نشين من هماوايي
نگاه خسته اي هر روز در اين راه مي پرسد
سوار سبزپوش من بگو آيا نمي آيي؟
تو تنها يادگار مانده از قوم اهورايي
نسيم مهرباني در دل آرامش دشتي
طلوع دلنشيني در شب پاييز صحرايي
تو تنها روزن اميد در اين کوي بن بستي
و تنها راز پي بردن به راز اين معمايي
غروب بغض باران خورده خورشيد باور کن
غرور زخم هاي آتشين کهنه مايي
کجايي؟ بازگرد، اي چشم ها در انتظار تو
بگو ديگر کجايي؟ در کدامين روز مي آيي
چه رازي مانده در دستان گرم تو؟ نمي دانم
که حتي در کوير خاطرات من شکوفايي
مرا دردي ست در اين سينه درمان را تو مي داني
که با درد دل غربت نشين من هماوايي
نگاه خسته اي هر روز در اين راه مي پرسد
سوار سبزپوش من بگو آيا نمي آيي؟




( تگ های این مطلب )
( مطالب مرتبط )