من صاحب خانه‌ هستم
نویسنده : khastedel   |   بازدید ها : 262   |  موضوع: روایت ها | تعداد نظرات: 0 تاریخ انتشار : 25 دی 1389
پدر اين هنگام مرد ناشناس به طرف جايگاه سيّد رفت و كتاب «شرايع»‌ را كه به جهت احترام در آن مكان نهاده بودند، برداشت و بر آن جايگاه مخصوص نشست و كتاب را گشود و از ميان آن، يادداشت‌هاي سيّد را بيرون آورد و شروع به خواندن كرد و خطاب به طلّاب فرمود: شما از شنيدن اين فروعات، تعجّب نمي‌كنيد؟


داستان تشرّفات عالمان بزرگ، يادآور نكات بسيار ارزشمندي است كه در ذهن و خاطرة خواننده، جايگاه خاصّ خود را مي‌يابد و باعث انبساط و وجد روحي ويژه‌اي در قلب آدمي مي‌گردد. شما خوانندة ي عزيز را مهمان به بهره‌گيري از سطوري مي‌كنيم كه يادآور تشرّفات حضرت آيت الله سيّد مهدي قزويني(ره) است.
ميرزا صالح قزويني فرزند ارشد آيت الله سيّد مهدي قزويني(ره) مي‌گويد:

علي ـ يکي از تاجران شايسته و صالح اهل حلّه مي‌گفت:
روزي از خانه‌ام به طرف خانة پدر شما آيت‌الله سيّد مهدي قزويني به راه افتادم، هنگام عبور از کوچه به مرقد امام زاده سيّد محمّد، معروف به ذي الدّمعه (صاحب اشک، داراي چشم گريان) ـ فرزند زيد بن عليّ ‌بن الحسين(ع) رسيدم.

اين مرقد مطهّر به طرف کوچه، پنجره‌اي داشت. در اين هنگام مرد با مهابت و خوش چهره، امّا ناشناسي را ديدم که در کنار مرقد ايستاده و براي امامزاده فاتحه مي‌خواند. در قيافه و شمايل او درنگي كردم و با خود گفتم:

اين مرد با آنكه ناشناس و غريب است بر مزار امامزاده ايستاده و فاتحه مي‌خواند، امّا ما كه اهل اين منطقه هستيم، همه روزه از كنار آن بي‌توجّه مي‌گذريم. پس من هم به تأسّي از آن بزرگوار، ايستادم و فاتحه‌اي خواندم و به دنبال آن به او سلام كردم.

او ضمن پاسخ، مرا به نام خواند و از من پرسيد:
علي، براي ديدار سيّد مهدي قزويني، به خانة او مي‌روي؟
عرض كردم: آري!
فرمود: پس بيا با هم برويم!

چون به راه افتاديم، فرمود: اي علي! به خاطر ضرر و زياني كه امسال در تجارت بر تو وارد شده، ناراحت و نگران مباش! زيرا خداوند متعال با دادن مال و نعمت، تو را امتحان كرده است و مي‌داند كه تو حقوق اموالِ خود را ادا مي‌كني و هم‌چنين حج به جا مي‌آوري. ضمناً بدان مال و ثروت، پايدار نيست، مي‌آيد و مي‌رود. علي مي‌گويد: من آن سال در تجارت زيان بزرگي كرده بودم، امّا به خاطر ترس از پيچيدن شايعة ورشكستگي در شهر، آن را به كسي اظهار و احدي را از موضوع آگاه نكرده بودم. با شنيدن اين سخن يك باره شوكّه شدم. با خود گفتم: سبحان الله! ورشكستگي من تا بدان جا پيچيده كه حتّي غريبه‌ها و بيگانگان نيز از جريان آن آگاه شده‌اند. امّا به هر حال خدا را سپاس گفتم و در جواب، عرضه داشتم: الحمدلله علي كلّ حال. در اين وقت آن مرد ناشناس فرمود: اي علي! به زودي اموال از دست رفتة تو، باز خواهد گشت و بدهي‌هاي خود را ادا خواهي كرد. من در حالي كه به سخنان بشارت آميز او گوش مي‌دادم و به حرف‌هايش فكر مي‌كردم به درِ خانة آيت‌الله قزويني رسيديم. ايستادم و به آن بزرگوار تعارف كردم و گفتم: بفرماييد داخل سرورم! من اهل اين خانه هستم، شما ميهمان هستيد، بفرماييد! ايشان در پاسخ فرمودند: شما بفرماييد! انا صاحب الدّار (من صاحب خانه هستم) امّا با اين حال در ورود به خانه بر او پيشي نگرفتم تا اينكه او لطف كرد و دست مرا گرفت و قبل از خود،‌ وارد خانة سيّد ساخت. [در كنار خانة سيّد، مسجدي بود كه محلّ تدريس او بود] وارد مسجد شديم. ديديم، كه جمعي از طلّاب، منتظر ورود سيّد، براي تدريس هستند.

در اين هنگام مرد ناشناس به طرف جايگاه سيّد رفت و كتاب «شرايع»‌ را كه به جهت احترام در آن مكان نهاده بودند، برداشت و بر آن جايگاه مخصوص نشست و كتاب را گشود و از ميان آن، يادداشت‌هاي سيّد را بيرون آورد و شروع به خواندن كرد و خطاب به طلّاب فرمود: شما از شنيدن اين فروعات، تعجّب نمي‌كنيد؟

در اين وقت مرحوم آيت‌ الله سيّد محمّد مهدي قزويني جهت تدريس وارد شدند. در اينجا علي تاجر حلّه‌اي يا حلّي را رها مي‌كنيم و ادامة قصّه را از زبان خود آيت‌الله قزويني مي‌شنويم: چون وارد شدم، مرد جذّاب و خوش‌ چهره‌اي را ديدم كه در جاي من نشسته است كه با ديدن من از جا برخاست و كنار رفت، امّا با اصرار او را در جاي خود نشانيدم. در كنار او نشستم و خواستم از نام و نسب او بپرسم، امّا گويا شرمنده شدم و حيا نگذاشت در اين باره چيزي بگويم. مطابق برنامه، تدريس خود را شروع كردم، كه در اين حال آن ميهمان ناشناس در بعضي از مسائل، شروع به چون و چرا كرد. سخنان او مانند مرواريد غلطان بود تا آنجا كه از حلاوت گفتارش به حيرت افتادم.

به وقت ايراد و اشكال او يكي از طلّاب كم سنّ و سال و بي‌تجربه وارد ماجرا شد و خطاب به ايشان گفت: لطفاً سكوت كنيد تا بحث و درس ادامه يابد و او بدون آنكه ناراحت شود، تبسّمي كرد و سكوت نمود.

بعد از پايان درس، از او پرسيدم: از كجا به حلّه تشريف آورده‌ايد؟ فرمود: از «سليمانيّه». گفتم: كي از آنجا به راه افتاديد؟ فرمود: ديروز! و افزود: نجيب پاشا آنجا را پيروزمندانه فتح كرد و وارد شهر گرديد و احمد پاشا را كه بر دولت عثماني شوريده بود،‌ دستگير كرد و به جاي او برادرش عبدالله پاشا را منصوب كرد.

مرحوم آيت‌الله قزويني مي‌فرمود: من از شنيدن اين خبر تعجّب كردم و در اين فكر بودم كه چگونه خبر فتح سليمانيّه هنوز به گوش حكّام حلّه نرسيده است. در آن لحظه به ذهنم نرسيد كه از او بپرسم: با اينكه فاصلة حلّه تا سليمانيّه براي سوار تندرو، بيش از ده روز راه است، چگونه او ديروز از سليمانيّه خارج شده و امروز در حلّه است. در همين حال آن ميهمان پرشكوهِ ناشناس، آب خواست. يكي از خدمتگزاران ظرف گلين يا سفالين را برداشت كه از چاه، آب بكشد و براي او بياورد. كه در اين وقت فرمود: با آن ظرف نه! زيرا كه حيواني در آن مُرده است. خدمتگزار وقتي درون ظرف را به دقّت وارسي كرد، ديد بله سوسماري زهرآگين در آن مرده است. با ظرف ديگري آب آوردند، گرفت و نوشيد و آمادة رفتن شد. من هم برخاستم و او را بدرقه كردم. بعد از رفتن او از طلّاب پرسيدم: چرا خبر فتح سليمانيّه را به راحتي از او پذيرفتيد و آن را انكار نكرديد؟ گفتند: چرا تو پذيرفتي و چيزي نگفتي؟ همه به فكر فرو رفتيم. در اين وقت علي ـ تاجر حلّي ـ كه پيش از همه او را كنار مرقد، امامزاده ديده و او را تا منزل سيّد همراهي كرده بود، همة ديدني‌ها و شنيدني‌هاي خود را براي سيّد و طلّاب تعريف كرد و همگي در بهت و حيرت فرو رفتند.

سيّد با شنيدن اين قضايا و قراين فرمود: به خدا سوگند! او حضرت صاحب‌الامر(ع) بود، برخيزيد و او را جست‌و‌جو كنيد؛ هر چند گمان ندارم او را بيابيد. همه برخاستند و تمام شهر را زيرورو كردند، امّا اثري و خبري از او نيافتند. سيّد مي‌فرمود: ما تاريخ فتح سليمانيّه‌ را ضبط و يادداشت كرديم؛ عجيب آنكه پس از ده روز خبر آن به حلّه و حاكم آن رسيد و به دنبال اين خبر شروع به انداختن توپ كردند، چنانچه در فتوحات رسم است.


( تگ های این مطلب )

ارسال یک نظر