يوسف آخرالزّمانيام!
| نویسنده : entezar | بازدید ها : 269 | موضوع: دل نوشته | تعداد نظرات: 0 | تاریخ انتشار : 20 فروردین 1390 |
برادران حسادت به آستانة چشم انتظاريام، آمدهاند، اشك تمساح ميريزند و قسم ميخورند كه گرگِ مرگ تو را پاره پاره كرده است؛ امّا من ميدانم كه دروغ، سرِ هم ميكنند. ميدانم كه تو را به ثمن بخس فروختهاند و به دست قافلة غفلت سپردهاند. ميدانم اين خون كه به پيرهنت پاشيده يك فريب است... ميدانم كه گوشهاي بر شانة كرة خاكي قدم گذاشتهاي، امّا اين چشمهاي بيسو كه حرف حساب حاليشان نميشود! دارند تار ميشوند، آنقدر كه حتّي جلوي خودم را هم نميبينم چه رسد به اينكه بخواهم ديده به كرانههاي افق بدوزم... ميدانم همة اين مصر، عرصة فرمانروايي توست. ميفهمم كه ملكوت آسمان و زمين دائماً به تو ارائه ميشود، امّا اين گونههاي خراشيده كه با اين حقايق التيام نمييابند! كاش جاي آن پيرزن بودم كه براي خريدنت كلاف نخ ـ همة دار و ندارش ـ را داد و اسمش در زمرة خريدارانت ثبت شد. همين كه كسي را به «خواستار» تو بودن قبول كنند خودش غنيمتي است. ميارزد كه آدم به خاطرش هست و نيست خود را بدهد...
پناهگاه پنهاهم!
سايهات بر سرم مستدام باشد. اين هواي دوري تو، خيلي آلوده است. با هجوم بيرحمانة شهوات چه كنم؟ با كدام جان و قوّه از پس دسيسة نفس برآيم؟ كجا ميتوانم پشت شيطان شيّاد را به خاك بمالم؟ تو بايد بالاي سرم باشي! من آقا بالاسر ميخواهم، وگرنه همه چيز خراب ميشود! روزگار بيتو زيستن، آخرالزّمان است. رمق و تاب و توان من هم به آخر رسيده، عمر منتظران هم به خطّ پايان نزديك ميشود، قطحي آمده، آبِ چشمها هم ته كشيده است. نهر حيا هم ديگر خشك شده، باغ غيرت همهاش آفت زده، ذخيرة اخلاق هم ديگر دارد تمام ميشود... ميبيني انگار آخرالزّماني، آخر همه چيز است؛ ولي فدايت شوم! تو كه آخرِ سخاوتي، تو كه نهايت حيايي، تو كه غايت غيرتي، تو كه دفينة فتوّتي، نميشود به همين زودي اين «آخرالزّمان» شقاوت را به «اوّل الزّمان» سعادت پيوند بزني؟ نميشود اين نكبت غيبت را به سرور ظهور پايان دهي؟ نميشود آغازي بر اين پايان بنويسي؟ نميشود؟...
نمك به زخمت نپاشم، ميدانم كه خودت هم در حيرتي؛ از يك طرف شيعه را ميبيني كه زير پاي خيل رنجها له ميشوند و از يك طرف دستت و راهت باز نيست تا كاري كني، فريادي زني و همه چيز را زير و رو كني... انگار اين استخوان صبر كه در گلو داري، همان است كه راه گلوي پدرت را بسته بود! گويي اين خارِ چشم خراش خموشي همان است كه اشك مرتضايت را در آورده بود! بايد سكوت كني. به خاطر خدا بايد تحمّل كني و نبايد ببري! و تو هرگز نبريدهاي، زمينگير نشدهاي، كم نياوردهاي. ايستادهاي چون كوه و ماية استواري زمين شدهاي تا زمينيان را فرو نبلعد!
نازنين پرده نشينم!
پلكهايم پوك شدهاند، پاهايم آبله زدهاند! پاي چشمم گود افتاده، موهام سفيد شدهاند! آب رفتهام از بس در اين سلول انفرادي ـ دنيا را ميگويم ـ بينور و هوا نفس كشيدهام. هواي ابري خيلي دلگير است، خودت ميداني! آدم احساس خفگي ميكند، دوست دارد سقف آسمان را بشكافد تا طرحِ نوِ آفتاب نمايان شود. خودت دعا كن اين ابرها بروند كنار، تا چشم روشني هستي آشكار شود. عزيز مصر وجود من! مملكت باطنم آشفته، مرزهايش بيپاسبان مانده، اوضاع فرهنگياش به هم ريخته، درش آشوب شده و دير نيست كه آن را از كفت بربايند! وقتست كه بيايي اين محاصره را بشكني و مرا آزاد كني، آزاد در بندگي خودت!
سعيد مقدّس
پناهگاه پنهاهم!
سايهات بر سرم مستدام باشد. اين هواي دوري تو، خيلي آلوده است. با هجوم بيرحمانة شهوات چه كنم؟ با كدام جان و قوّه از پس دسيسة نفس برآيم؟ كجا ميتوانم پشت شيطان شيّاد را به خاك بمالم؟ تو بايد بالاي سرم باشي! من آقا بالاسر ميخواهم، وگرنه همه چيز خراب ميشود! روزگار بيتو زيستن، آخرالزّمان است. رمق و تاب و توان من هم به آخر رسيده، عمر منتظران هم به خطّ پايان نزديك ميشود، قطحي آمده، آبِ چشمها هم ته كشيده است. نهر حيا هم ديگر خشك شده، باغ غيرت همهاش آفت زده، ذخيرة اخلاق هم ديگر دارد تمام ميشود... ميبيني انگار آخرالزّماني، آخر همه چيز است؛ ولي فدايت شوم! تو كه آخرِ سخاوتي، تو كه نهايت حيايي، تو كه غايت غيرتي، تو كه دفينة فتوّتي، نميشود به همين زودي اين «آخرالزّمان» شقاوت را به «اوّل الزّمان» سعادت پيوند بزني؟ نميشود اين نكبت غيبت را به سرور ظهور پايان دهي؟ نميشود آغازي بر اين پايان بنويسي؟ نميشود؟...
نمك به زخمت نپاشم، ميدانم كه خودت هم در حيرتي؛ از يك طرف شيعه را ميبيني كه زير پاي خيل رنجها له ميشوند و از يك طرف دستت و راهت باز نيست تا كاري كني، فريادي زني و همه چيز را زير و رو كني... انگار اين استخوان صبر كه در گلو داري، همان است كه راه گلوي پدرت را بسته بود! گويي اين خارِ چشم خراش خموشي همان است كه اشك مرتضايت را در آورده بود! بايد سكوت كني. به خاطر خدا بايد تحمّل كني و نبايد ببري! و تو هرگز نبريدهاي، زمينگير نشدهاي، كم نياوردهاي. ايستادهاي چون كوه و ماية استواري زمين شدهاي تا زمينيان را فرو نبلعد!
نازنين پرده نشينم!
پلكهايم پوك شدهاند، پاهايم آبله زدهاند! پاي چشمم گود افتاده، موهام سفيد شدهاند! آب رفتهام از بس در اين سلول انفرادي ـ دنيا را ميگويم ـ بينور و هوا نفس كشيدهام. هواي ابري خيلي دلگير است، خودت ميداني! آدم احساس خفگي ميكند، دوست دارد سقف آسمان را بشكافد تا طرحِ نوِ آفتاب نمايان شود. خودت دعا كن اين ابرها بروند كنار، تا چشم روشني هستي آشكار شود. عزيز مصر وجود من! مملكت باطنم آشفته، مرزهايش بيپاسبان مانده، اوضاع فرهنگياش به هم ريخته، درش آشوب شده و دير نيست كه آن را از كفت بربايند! وقتست كه بيايي اين محاصره را بشكني و مرا آزاد كني، آزاد در بندگي خودت!
سعيد مقدّس
( تگ های این مطلب )




( مطالب مرتبط )