| نویسنده : khastedel |موضوع: داستان | زمان : 29 مهر 1389| نظرات : 0 |
موبایل پیرمرد زنگ خورد و مشغول صحبت شد. پسر جوان آرام از مجلس بیرون آمد. گوشی ام پی تری پلیر را در گوشش گذاشت. صدای مداحی را زیاد کرد و با چشمی گریان وارد کلیسای آنطرف خیابان شد.
...
...
| نویسنده : khastedel |موضوع: داستان | زمان : 25 مهر 1389| نظرات : 0 |
مرد سر تکان داد و زیرچشمی به زن نگاه کرد و پلکهایش را گذاشت روی هم و فشار داد. زن چادرش را زد زیر بغلش و وقتی نشست روی تکه سنگی، چشمهای بسته مرد را دید.
...
...
| نویسنده : khastedel |موضوع: داستان | زمان : 30 شهریور 1389| نظرات : 0 |
وقتي مي خواهم تاريخ بالاي صفحه را بنويسم؛ گوشه اش طوري که فقط خودم ببينم مي نويسم: جمعه و او نيامد!
...
...



