روییدن عشق
نویسنده : khastedel   |   بازدید ها : 157   |  موضوع: داستان | تعداد نظرات: 0 تاریخ انتشار : 30 مهر 1389
مثل این که اصلاً توی این دنیا نبود. مثل این که زیر پاهایش یک زمین خالی باشد، بدون این که زیر پاهایش چیزی را احساس کند به سمت ایستگاه اتوبوس رفت.
زل زده بود به پنجره، نگاهش بیرون را می‌پایید که یک دفعه صدایی توی گوشش گفت: ببخشید می‌شود کمی جمع‌تر بنشینید تا من هم کنارتان بنشینم؟
با همان حالت سرد کیفش را از روی صندلی برداشت و در بغل گرفت و بعد دوباره زل زد به پنجره؛ چیزی برای فکر کردن نداشت، تمام صفحه‌ی خیالش یک توهم تاریک بود که چیزی در آن معلوم نبود، همین بود که ناراحتش می‌کرد فقط به خودش فکر می‌کرد، به تنهایی‌هایش، خستگی‌هایش، دوست داشتن‌هایش، به همه چیزش، یک جای خالی توی قلبش بود که روز به روز بزرگتر و بزرگتر می‌شد و عذابش می‌داد، جای خالی کسی که باید می‌بودش اما نبود ...
به خانه که رسید بی توجه به بقیه سلامی کرد و داخل اتاقش شد صدای خنده و خانواده‌اش بیشتر عذابش می‌داد، خیره به سقف ‌شد بی‌صدا گریه کرد، هیچ کس تا حالا اشک هایش را ندیده بود همیشه در تاریکی شب، گوشه‌ اتاق خلوت زیر آسمان شب گریه کرده بود. هیچ کس راهی به دنیای تاریکی‌اش نداشت آن قدر گریه کرد که خوابش برد، نیمه‌های شب بود که هراسان از خواب پرید و به سمت کیفش رفت، توی کیفش دنبال چیزی می‌گشت وقتی که بدنه قوطی را زیر دستش لمس کرد آرامشی پر از ترس بر او حاکم شد.
فکر کرد که فرصت خوبی است، همه خواب بودند، باید به زندگی خاتمه می‌داد، زندگی برای او هیچ فرقی با مرگ نداشت، پس چه بهتر که تمامش می‌کرد ، صورتش خیس اشک بود و دستانش از ترس می‌لرزید.
با خودش گفت مطمئنم که قبل از این که سم را بخورم حتماً از سکته می‌میرم، اصلاً فکرش را نمی‌کرد که خودکشی این قدر سخت باشد. آن هم برای کسی که چیزی برای زندگی کردن نداشت، دستش را از جلوی دهانش دور کرد ، نفس عمیقی کشید و بعد دوباره امتحان کرد، اما باز هم ...
بار سوم و چهارم و پنجم هم همین طور، ذره‌ای از ترسش کم نمی‌شد، با خودش گفت: بدبخت عرضه‌ی این کار را هم نداری، آخر بیچاره کسی که دلش برای تو نمی‌سوزد حتی اگر بمیری هم کسی برای تو ناراحت نمی‌شود، پس معطل چی هستی؟ اما این بار هم موفق نشد فکر کرد آن شب را بی خیال قضیه شود و برگشت سر جایش، آرام گریه کرد و خوابید.
چشم‌هایش روی صفحه ی ساعت که روی عدد 12 بود باز شد و به سختی خودش را از رختخواب کند و به سمت آینه رفت، روی آینه مثل همیشه یادداشتی بود که رویش نوشته بود: « سلام امشب دیر می‌آیم خانه، تو اگر خواستی می‌توانی بروی پیش دوستانت، خداحافظ»
دیگر عادت کرده بود به تنهایی اما چشم‌هایش هنوز به این کلمات سرد و بی مهر عادت نداشت.
در خانه بودن آزارش می‌داد بدون هیچ هدفی به خیابان رفت، خیابان‌ها مثل همیشه بودند، پر از آدم‌هایی که می‌آمدند و می‌رفتند. بعضی می‌خندیدند، بعضی ناراحت و بعضی‌ها هم بی‌تفاوت ...
به سمت میدان امام حسین حرکت می‌کرد ، مسیر هر روزش بود دوباره مثل هر روز این قدم‌های بی هدفش بودند که تصمیم می‌گرفتند کجا بروند، به سمت پارک آزادی حرکت کرد از توی کوچه می‌گذشت، چشمش به زمین خاکی افتاد که ‌آن‌جا چادر زده بودند و چند دختر می‌رفتند و می‌آمدند. پاهایش در امتداد پرچم‌هایی که وسط زمین بود حرکت کرد ، دید جلوی چند آینه یک عده آدم ایستاده بودند، و یک نفر هم برایشان حرف می‌زند، بی توجه به جمعیت نگاهی به اطراف انداخت ، چشمش به یک نوشته افتاد «چقدر تکرار، چقدر پرسه زدن در خیابان‌های بی پرستو و آه کشیدن در شب‌های بی رویا، چقدر بی تو ... »
زیر لب گفت: چقدر بی تو، چقدر بی تو ...
به راه رفتن ادامه داد که یک مرتبه سبدی رنگی جلویش آمد، یک دختربچه با لباس‌های سفید گفت: بفرمایید خانوم. لبخندی زد و دستش را جلو برد و یکی برداشت. پرسید: اینا چیه؟ دختر بچه گفت: این‌ها احادیث امام زمانه: حدیث را که لوله شده بود باز کرد و خواند، نوشته بود:
امام مهدی علیه‌السلام: ما در سرپرستی و رعایت حال شما کوتاهی نکرده‌ایم و یاد شما را از خاطر نبرده‌ایم که اگر این گونه بود هر آینه بلاها و سختی‌ها بر شما فرود می‌آمدند.
قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد و با خودش گفت: چقدر بی تو ...
یک مرتبه یاد خوابش افتاد، یاد دستی که قوطی سم را از دستش گرفته بود و دور انداخته بود.
آرامش قشنگی روی قلبش نشست، برگشت سر جای اولش روبه روی آینه ایستاد و گفت:
آینه شو جمال پری طلعتان طلب
جاروب کن خانه را آن‌گاه میهمان طلب


( تگ های این مطلب )

ارسال یک نظر