نامه
| نویسنده : khastedel | بازدید ها : 140 | موضوع: داستان | تعداد نظرات: 0 | تاریخ انتشار : 25 مهر 1389 |
ـ الان چه وقت خواب است، مشهدی؟
مرد سربرگرداند تا نبیند زن را. کسی را ندید. کوچه خالی بود. سر برگرداند. نگاه به کاغذهای سفیدش کرد. تا آن لحظه کسی نیامده بود تا نامهای بنویسد.
زن گفت: بنویس سلام آقا.
مرد خودکارش را تازه از جیبش در آورد. باد، کاغذ زیر دستش را تکاند.
ـ چرا نمینویسی؟
مرد خودکار را گذاشت تو جیبش و نگاه کرد زن را که نگاهش به او بود:
ـ بگو بعد از سلام چه بنویسم.
ـ تو بنویس سلام آقا، بعدش میگویم چه بنویس.
مرد خواست کاغذهایش را جمع کند و تو کیف کهنهاش بگذارد. زن دست گذاشت روی کاغذها.
ـ پولش را میگیری، مشهدی.
مرد زل زد به چشمهای کمسوی زن که از پشت عینک بیدستهاش پیدا بود:
ـ چند بدهم که دیگر نیایی سراغ من؟
زن گفت: خدا خیرت بدهد مشهدی. پول دو تا نامه را میدهم.
مرد باز دست برد تو جیبش و خودکارش را در آورد: بگو. فقط تندتند بگو. لااقل فکرهایت را بکن، بعد بیا سراغم. یک ساعت مینشینی بر دلم، دو خط نامه مینویسی، پولش را هم نسیه میدهی.
زن دست برد پرِ چادرش. گرهاش را باز کرد. اسکناس مچاله شده را داد دست مرد. مرد اسکناس را گرفت: این تازه مال پنج تا نامه توست. باقی پول را کی میدهی؟ پول 17 تا میماند. با این یکی میشود، 18 تا.
زن گفت: بزرگ است خدا. تو بنویس مشهدی.
مرد پول را تو جیبش گذاشت: تند بگو، کار دارم.
زن گفت: بنویس سلام آقا.
مرد نگاهش کرد. وقتی نوشت سلام آقا، باز نگاهش کرد. زن داشت ذکر میگفت. مرد گفت: تسبیح را بگذار کنار. تند بگو که هوا سرد شده.
ـ آقا ملالی نیست جز دوری شما.
مرد نوشت و دست به سینه زد: این آقا فامیلتان است؟
زن ادامه داد: ما همیشه خدا دعاگو هستیم، آقا.
مرد نوشت و گفت: کجا مینشیند؟ دور که نیست؟ هست؟
زن گفت: بنویس آقا هوا دارد سرد میشود. پشتبام خانه هم نم داده. میترسم امسال دیگر بریزد. اگر لطفی کنید و کمک کنید، دعاتان میکنم.
مرد سر تکان داد: ای داد بیداد از درد مشترک. و خندید: خانه ما هم یک گوشهاش دارد میریزد. خوش به حالت کسی را داری. من هم از قول خودم بنویسم اگر میشود بیاید خانه ما را هم درست کند؟
زن نگاهش کرد.
ـ بنویسم برای فامیلتان؟
زن ماند. مرد گفت: حالا تا دیدی احتیاج پیدا کردم، ناز کردی؟ اصلاً نخواستم. فقط تند بگو که بروم.
زن گفت: بنویس.
مرد زود کاغذ را برگرداند و نوشت: با عرض سلام، خدمت شما. بنده مشهدی رحیم، اهل همین محل هستم. خانه ما هم چند سالی است، نم پس میدهد. پاییز که میشود، هول و ولا میافتاد تو دلمان. اگر میشود بندهنوازی کنید، خانه کبرا خانم را که درست کردید، خانه ما را هم درست کنید. ضمناً عرض کنم بنده جزو قشر بیبضاعتم و نمیتوانم یک جا پول تعمیر را بدهم. بزرگواری کنید، کمکم پول از من بگیرید. بالاخره هرچی نباشد، ما آشنای کبرا خانم هستیم. خدا نگهدار شما.
زن پرِ چادر را بالا گرفت و اشکهایش را پاک کرد. مرد گفت: محبت کردی کبرا خانم. حالا کی میآید پشتبام شما را درست کند؟ کم بگیردها. من ندارم خدایی.
ـ تا حالا نشده چیزی بخواهم دیر بیاید.
مرد خندید و دست به آسمان گرفت: قربان خدا بروم که کارساز است. حالا بگو باقیِ نامهات را بنویسم. فقط زود. هوا دارد سرد میشود. منم لباس کم بَرم کردم.
ـ بنویس آقا، چند وقتی است دو قدم راه میروم پایم زقزق میکند.
مرد مورمورش شد. باد لابهلای شاخ و برگ درختان پیچید و برگها را پرپر کرد. مرد منتظر ماند. زن فکر کرد و مرد را دید که نگاهش میکند. مرد دیگر چیزی نمیگفت، فقط لرزش گرفته بود.
ـ بنویس، دلم برایتان تنگ شده، اگر میشود زودتر... .
مرد نگاهش کرد: زودتر چی؟
اشک در چشم زن حلقه زد: هیچی.
ـ یعنی خط بزنم؟ خدا خیرت بدهد زود باش.
ـ بنویس اگر خدا خواست زودتر بیایید، دلم برایتان تنگ شده است. والسلام. تمام شد، مشهدی.
مرد تند کاغذ را داد دست زن و بلند شد. زن نامه را گرفت: باقی پولت را میدهم.
ـ این نامه را حساب نمیکنم. نصف نامه مال من است.
زن گفت: پس پول نصفش را بگیر.
مرد وسایلش را جمع کرد و گفت: حالا که اصرار میکنی، پول نصفش را میگیرم. هم تو راضی باشی، هم من.
مرد خداحافظی کرد. باد سردی وزید. یقه کتش را داد بالا و دو لب کتش را گرفت و رفت. زن بقچهاش را باز کرد و چند نامه در آورد و نامه تازه را روی باقی نامهها گذاشت. نامهها را ورق زد و دست روی نامهها کشید. بوسهای روی نامهها زد و نامهها را تو بقچه گذاشت و گره زد و بغلش گرفت و رفت.
همایون جامی
مرد سربرگرداند تا نبیند زن را. کسی را ندید. کوچه خالی بود. سر برگرداند. نگاه به کاغذهای سفیدش کرد. تا آن لحظه کسی نیامده بود تا نامهای بنویسد.
زن گفت: بنویس سلام آقا.
مرد خودکارش را تازه از جیبش در آورد. باد، کاغذ زیر دستش را تکاند.
ـ چرا نمینویسی؟
مرد خودکار را گذاشت تو جیبش و نگاه کرد زن را که نگاهش به او بود:
ـ بگو بعد از سلام چه بنویسم.
ـ تو بنویس سلام آقا، بعدش میگویم چه بنویس.
مرد خواست کاغذهایش را جمع کند و تو کیف کهنهاش بگذارد. زن دست گذاشت روی کاغذها.
ـ پولش را میگیری، مشهدی.
مرد زل زد به چشمهای کمسوی زن که از پشت عینک بیدستهاش پیدا بود:
ـ چند بدهم که دیگر نیایی سراغ من؟
زن گفت: خدا خیرت بدهد مشهدی. پول دو تا نامه را میدهم.
مرد باز دست برد تو جیبش و خودکارش را در آورد: بگو. فقط تندتند بگو. لااقل فکرهایت را بکن، بعد بیا سراغم. یک ساعت مینشینی بر دلم، دو خط نامه مینویسی، پولش را هم نسیه میدهی.
زن دست برد پرِ چادرش. گرهاش را باز کرد. اسکناس مچاله شده را داد دست مرد. مرد اسکناس را گرفت: این تازه مال پنج تا نامه توست. باقی پول را کی میدهی؟ پول 17 تا میماند. با این یکی میشود، 18 تا.
زن گفت: بزرگ است خدا. تو بنویس مشهدی.
مرد پول را تو جیبش گذاشت: تند بگو، کار دارم.
زن گفت: بنویس سلام آقا.
مرد نگاهش کرد. وقتی نوشت سلام آقا، باز نگاهش کرد. زن داشت ذکر میگفت. مرد گفت: تسبیح را بگذار کنار. تند بگو که هوا سرد شده.
ـ آقا ملالی نیست جز دوری شما.
مرد نوشت و دست به سینه زد: این آقا فامیلتان است؟
زن ادامه داد: ما همیشه خدا دعاگو هستیم، آقا.
مرد نوشت و گفت: کجا مینشیند؟ دور که نیست؟ هست؟
زن گفت: بنویس آقا هوا دارد سرد میشود. پشتبام خانه هم نم داده. میترسم امسال دیگر بریزد. اگر لطفی کنید و کمک کنید، دعاتان میکنم.
مرد سر تکان داد: ای داد بیداد از درد مشترک. و خندید: خانه ما هم یک گوشهاش دارد میریزد. خوش به حالت کسی را داری. من هم از قول خودم بنویسم اگر میشود بیاید خانه ما را هم درست کند؟
زن نگاهش کرد.
ـ بنویسم برای فامیلتان؟
زن ماند. مرد گفت: حالا تا دیدی احتیاج پیدا کردم، ناز کردی؟ اصلاً نخواستم. فقط تند بگو که بروم.
زن گفت: بنویس.
مرد زود کاغذ را برگرداند و نوشت: با عرض سلام، خدمت شما. بنده مشهدی رحیم، اهل همین محل هستم. خانه ما هم چند سالی است، نم پس میدهد. پاییز که میشود، هول و ولا میافتاد تو دلمان. اگر میشود بندهنوازی کنید، خانه کبرا خانم را که درست کردید، خانه ما را هم درست کنید. ضمناً عرض کنم بنده جزو قشر بیبضاعتم و نمیتوانم یک جا پول تعمیر را بدهم. بزرگواری کنید، کمکم پول از من بگیرید. بالاخره هرچی نباشد، ما آشنای کبرا خانم هستیم. خدا نگهدار شما.
زن پرِ چادر را بالا گرفت و اشکهایش را پاک کرد. مرد گفت: محبت کردی کبرا خانم. حالا کی میآید پشتبام شما را درست کند؟ کم بگیردها. من ندارم خدایی.
ـ تا حالا نشده چیزی بخواهم دیر بیاید.
مرد خندید و دست به آسمان گرفت: قربان خدا بروم که کارساز است. حالا بگو باقیِ نامهات را بنویسم. فقط زود. هوا دارد سرد میشود. منم لباس کم بَرم کردم.
ـ بنویس آقا، چند وقتی است دو قدم راه میروم پایم زقزق میکند.
مرد مورمورش شد. باد لابهلای شاخ و برگ درختان پیچید و برگها را پرپر کرد. مرد منتظر ماند. زن فکر کرد و مرد را دید که نگاهش میکند. مرد دیگر چیزی نمیگفت، فقط لرزش گرفته بود.
ـ بنویس، دلم برایتان تنگ شده، اگر میشود زودتر... .
مرد نگاهش کرد: زودتر چی؟
اشک در چشم زن حلقه زد: هیچی.
ـ یعنی خط بزنم؟ خدا خیرت بدهد زود باش.
ـ بنویس اگر خدا خواست زودتر بیایید، دلم برایتان تنگ شده است. والسلام. تمام شد، مشهدی.
مرد تند کاغذ را داد دست زن و بلند شد. زن نامه را گرفت: باقی پولت را میدهم.
ـ این نامه را حساب نمیکنم. نصف نامه مال من است.
زن گفت: پس پول نصفش را بگیر.
مرد وسایلش را جمع کرد و گفت: حالا که اصرار میکنی، پول نصفش را میگیرم. هم تو راضی باشی، هم من.
مرد خداحافظی کرد. باد سردی وزید. یقه کتش را داد بالا و دو لب کتش را گرفت و رفت. زن بقچهاش را باز کرد و چند نامه در آورد و نامه تازه را روی باقی نامهها گذاشت. نامهها را ورق زد و دست روی نامهها کشید. بوسهای روی نامهها زد و نامهها را تو بقچه گذاشت و گره زد و بغلش گرفت و رفت.
همایون جامی
( تگ های این مطلب )




( مطالب مرتبط )