نویسنده : salam |موضوع: شعر | زمان : 28 تیر 1390| نظرات : 0  
آقا اجازه! خسته ام از اين همه فريب،
از هاي و هوي مردم اين شهر نا نجيب

آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند،
ديوارهاي سنگي از کوچه بي نصيب

آقا اجازه! باز به من طعنه مي زنند
عاشق نديده هاي پر از نفرت رقيب

«شيرين»ي وجود مرا «تلخ» مي کنند
«فرهاد»هاي کينه پرست پر از فريب!

آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود،
«آدم» نمي شويم! بيا: ماجراي «سيب»!

باشد! سکوت مي کنم اما خودت ببين..!
آقا اجازه! منتظرند اين همه غريب...

klear_liyne
نویسنده : salam |موضوع: دل نوشته | زمان : 28 تیر 1390| نظرات : 0  
می گفت بابام برا مادر یه قناری خرید
اما اونقدر به قناری رسید
که مادرم رو انگار نمی دید
مادرم هم یه روز
در قفس رو باز کرد و بابا و پرنده و رها کرد

پرنده و از قفس

بابا رو از هوس

خیلی کارهای به ظاهر خوب برای آقا انجام می دهیم
غافل از اینکه
پرنده کارهایمان به قفس غرورمان گرفتار است
و ما نیز اسیر عجب و هوسیم
حالا دنبال مادرم
که درقفس را باز کند

مادر بیا به حال خرابم نظاره کن

klear_liyne